خرید بک لینک

درباره سایت

 او

امکانات وب

از وقتی تو را دیده ام دلم هی می خواست بیایم و بنویسم. از تو، از من، از ما. اما می ترسیدم از اینکه نکند واقعیت نداشته باشد، نکند چشممان بزنم... وقتی تو را دیدم انگار همه فرودگاه خالی بود، تو بودی که کنار یک صندلی ایستاده بودی، دستت روی چمدانت بود و مثل اولین خاطره ام سرمه ای بودی. همین که گیت را رد کرده بودم همه صداها خاموش شد. فقط صدای قلب خودم را می شنیدم. انگار هیچ کس نبود. من بودم و تو. درست مثل اینکه انسان را وسط یک رویا انداخته باشند. دقیقا چنین حسی داشتم...

خودم را گم کرده بودم نمی دانستم چکار باید کنم، با احترام به تو دست بدهم که میهمان هستی، صورتت را ببوسم، به جرم همه نبودن هایت هوار بکشم یا اینکه صدای قلبم را گوش کنم چنان تو را در آغوش بفشارم چنان تو را سفت بگیرم که هرگز رها نشوی، هرگز لحظه ای دور از من نباشی... در همین چند لحظه ای که تا رسیدن به تو می آمدم ترسیدم نکند در سکوت آنجا صدای ذهنم را شنیده باشی، بدتر از آن صدای دلم را...

وقتی آمدی انگار که هیچ وقت نرفته بودی. همه چیز را درست از همان جایی که مانده بود ادامه دادیم. تو از مادرت گفتی، خواهرت، دوستانت، از کار و برادرهایت، من از اینکه نبودن هایت را چطور گذراندم... آدم بعضی وقت ها فکر می کند دیگر حسی نیست که تجربه نکرده باشد اما همیشه تجربه جدیدتری هست... وقتی رفتی داشتم فکر می کردم چطور زمانی که نمی گذشت، نمی گذشت و نمی گذشت، چطور زمانی که بیرون گود می نشستم و التماسش می کردم یکهو انقدر چهره اش تغییر کرد... آن 4 سالی که هر ثانیه اش خنجر کشید و ایستاد، چطور با آمدن تو ناگهان از معادله پاک شد؟؟؟ شاید باز هم جادوی تو بود...

این ها را می نویسم که یادم نرود وقتی دست هایت را لمس کردم، چقدر حس خوبی داشتم... حس اینکه زندگی گاهی هم خوب است، وقتی تو باشی...

هیچ وقت یادم نمی رود روزی که تو 30 ساله شدی من گریستم... قلبم تحمل نبودنت را نداشت... تحمل بی من بودنت را هم نداشت... فکر آنکه دهه جدید زندگیت را شروع کنی وقتی که من نیستم من نباشم انگار که من مرده باشم هنوز هم زجرآور بود... درست مثل فکر اینکه چایی هایت را با دیگری بنوشی... حالا من هم 30 ساله می شوم.. به همین زودی ها... .


1. دوست داشتم درست همان لحظه همان جایی که بغلش کرد و گفت " هر چی که آرزو دارم رو یه جا دارم" زمان می ایستاد.

2. من هم دوستت دارم...

برچسب: نویسنده: باربد حیدری تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 13:26

صفحه بندی